مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» قسمت چهارم :زندگی آسان است، نگران نباش

قسمت چهارم :زندگی آسان است، نگران نباش

نوشته : آنیس مارتن لوگان


با ذوق و شوق برایم تعریف کرد چه خبر است. حرف هایش اندک اندک مرا به خانه و زندگی ام برگرداند. انگار راه نفس کشیدنم را باز کرده باشد، مرا از ترس هایم دور کرد. دلم برای کافه و ثبات احساسی ای که برایم به همراه داشت تنگ شده بود. مهربانی اولیویه، سادگی آرامش بخش اش اما این وقفه کوتاه بود؛ دکلان آمده بود توی اتاق نشیمن دنبال من می گشت. کاملاً مشخص بود مضطرب است.

«فردا بهت زنگ می زنم.»

«بی صبرانه منتظرم برگردی، دایان.»

«من هم همین طور، می بوسمت.»

تلفن را قطع کردم و به داخل خانه برگشتم. دکلان خیالش راحت شد و لبخندی تحویلم داد.

«می شه تلویزیون نگاه کنم؟»

«حتماً.»

«بابایی کی برمی گرده؟»

«نمی دونم. می خوای بهش تلفن بزنی؟»

«نه!»

«اگه دلت می خواد بهش زنگ بزنی، نباید بترسی. بابات حتماً درک می کنه...»

«نه، می خوام تلویزیون ببینم.»

مثل رئیس خودش را خلاص کرد تا کارتون ببیند. نگاهی به ساعت انداختم و تصمیم گرفتم برایش شام آماده کنم. من آشپزی می کردم و صدای خنده های او را می شنیدم و پت پستچی جلوی پاهایم نشسته بود تا چیزی به او بدهم بخورد. وقتی متوجّه شدم لبخند روی لب هایم نشسته با خودم گفتم این من نیستم که همۀ این کارها را انجام داده.چهل و پنج دقیقه بعد، شاممان را تمام کرده بودیم و ظرف ها شسته شده بود. من هم همراه دکلان شام خورده بودم. ساعت نه شب را نشان می داد اما هنوز هیچ خبری از ادوارد نبود. دکلان روی کاناپه نشسته بود و کارتون می دید.

«باید بخوابی.»

خودش را جمع کرد.

«اوم...»

کوسن ها را به سمتی پرت کرد و تلویزیون را با حرف شنوی خاموش کرد. دیگر در چهره اش ردی از شادی دیده نمی شد. به نظر می رسید توی خودش مچاله شده.

«من تا اتاقت باهات می آم.»

سرش را تکان داد. وقتی به طبقۀ اوّل رسیدیم، بدون اینکه از او بخواهم، خودش رفت و مسواک زد. چراغ خواب پای تختش را روشن و تخت خوابش را مرتّب کردم. وقتی آمد، چهار دست و پا زیرتختش و با شال گردنی در دست بیرون آمد. چندان کار سختی نبود که حدس بزنم آن شال گردن به چه کسی تعلق دارد. روی تختش دراز کشید.

«چراغ رو روشن بزارم؟»

با صدایی آرام جواب داد: «آره.»

«خوب بخوابی.»

هنوز دو قدم فاصله از او نگرفته بودم که صدای هق هقش را شنیدم.

«پیشم بمون.»

از همین می ترسیدم. پای تختش زانو زدم. او سرش را از زیر پتو بیرون آورد. غمگین بود و چشم های درشتش پر از اشک شال گردن مادرش را به خودش چسبانده بود و به نظر می رسید درد می کشد. دستم را به آرامی به طرفش بردم، لحظه ای مکث کردم و بعد دستم را توی موهایش فرو بردم. با تماس من، مدّت کوتاهی چشم هایش را بست و بعد آن ها را باز کرد. به من التماس می کرد که برای کاهش رنجش کاری انجام دهم. سؤالی ذهنم را پر کرده بود؛ فقط یک سؤال

پرسشی ممنوعه: اگر کلارا بود، چه می کردم؟ در ذهنم از دخترم خواستم مرا برای این خیانت ببخشد. باید برای او این کار را انجام می دادم؛ همان کاری که از انجام دادن با جسد کوچکش امتناع کرده بودم باید به او می گفتم همه چیز خوب خواهد شد، او جای خوبی خواهد بود و من همیشه مادرش خواهم ماند. کنار دکلان دراز کشیدم، او را در آغوش گرفتم و بوی کودکانه اش را نفس کشیدم. او در آغوشم مخفی شد و خودش را به من چسباند و گریه کرد. بی وقفه ومدّت زیادی اشک ریخت. مادرش را صدا می زد و من زمزمه می کردم: «هیس، هیس،

هیس...»

و سپس نوایی که از دور دست می آمد از دهانم خارج شد؛ لالایی کوتاهی که وقتی کلارا کابوس می دید، برایش می خواندم. اگرچه اشک هایم روی گونه هایم سرازیر شده بود، صدایم نمی لرزید. هر دو برای عزیزان از دست رفته مان گریه می کردیم. هر دو یک جا گیر افتاده بودیم؛ مهلکه ای که در آن برای کسانی که از دست داده بودیم رنج می کشیدیم. هق هق دکلان کم کم آرام شد.

هق هق کنان از من پرسید: «تو خودت مامانی، دایان؟»

«چرا می پرسی؟»

«چون مثل مامانمی...»

بچّه ها حس ششمی دارند که متوجّه شکاف ها می شوند. آن پسرک ثابت می کرد

حرکات و حرف هایم که با مهرمادری درهم آمیخته بود. اثر گذار بوده است؛ من،

چه می خواستم و چه نه، مادر بودم.

«قبلاً، مامان بودم...»

«چرا قبلاً؟»

«دخترم کلارا... مثل مامان تو رفته...»

«فکر می کنی الان پیش هم هستن؟»

«شاید.»

«مامان من مواظبشه، نگران نباش.»

او را به خود فشردم و درحالی که به آرامی تکانش می دادم، بی صدا اشک ریختم.«یه بار دیگه اون لالایی رو می خونی؟»لالایی را دوباره خواندم. نفس کشیدنش آرام شد ساعتی گذشت تا صدای باز شدن در ورودی به گوشم خورد. ادوارد صدایم زد، اما از ترس اینکه دکلان که حتّی یک ثانیه نیز رهایش نکرده بودم. بیدار شود، جوابش را ندادم. ادوارد دو تا دو تا پلّه ها را بالا آمد و دم در اتاق پسرش سرجایش یخ زد. به آستانۀ در تکیه کرد، مشت هایش را درهم فشرد، چشم هایش را به سقف دوخت و سعی کرد از این صحنه فرار کند.

او نیز از این وضعیت رنج می کشید. آنجا بود که فهمیدم صندلی در آن اتاق چه کاربردی داشت او شب هایش را آنجا می گذراند تا پسرش را بخواباند. با نگاه از او خواستم ساکت بماند. وقتی از دکلان جدا شدم، تکان مختصری خورد. شال گردن مادرش را نزدیک صورتش قرار دادم و جلو خودم را گرفتم که پیشانی اش را نبوسم. به اندازۀ کافی به او رسیدگی کرده بودم. هراسان از جلو ادوارد گذشتمو تا همکف همراهی ام کرد.

کاپشنم را پوشیدم و در ورودی را باز کردم. وقتی تصمیم گرفت حرفی بزند، پشتم را به او کردم و راه افتادم.

«متأسفم که این قدر دیر برگشتم. باید مراعات حالت رو می کردم.»

«باید برم.»

«ممنون که مواظب دکلان بودی.»

بدون اینکه رویم را به او کنم، با حرکت دست به تشکّرهایش پاسخ دادم.

«دایان، به من نگاه کن.»

«نه.»

به آرامی بازویم را گرفت، مرا برگرداند و متّوجه شد گریه کرده ام

«چی شده؟ چه بلایی سرت اوم

«چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟»

می خواست صورتم را بین دست های بزرگش بگیرد که بلافاصله خودم را از دستش خلاص کردم.

«لطفاً، به من دست نزن هیچی، هیچ اتّفاقی نیفتاده. دکلان خیلی بچّۀ دوست داشتنیه.»

به طرف اتومبیلم دویدم و با آخرین سرعت تا خانۀ ابی و جک راندم. مدّت زیادی سرم را روی فرمان گذاشتم. بچّه ها مرده و زنده رنج و عذاب زیادی به من تحمیل می کردند. درد دکلان برایم تحمّل ناپذیر بود. خیلی دلم می خواست به او کمک کنم، اما این کار فراتر از توانایی های من بود و نمی خواستم به کلارا خیانت کنم. اگر این کار را انجام می دادم، فکر می کرد یک بار دیگر هم او را رها کرده ام. وقتی اجازه دادم با اتومبیل کالین برود، او را رها کرده بودم، وقتی نرفتم با او وداع کنم، رهایش کرده بودم، دیگر نمی توانستم با رسیدگی به دکلان یا هر بچّۀ دیگری او را رها کنم. حق نداشتم چنین کاری انجام دهم.


آرایشی بهداشتی
فرم ارسال نظر





  ساخت وبلاگ تبلیغاتی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


با شروین وبمستر با کمترین هزینه صاحب وبسایت شو با شروین وبمستر با کمترین هزینه صاحب وبسایت شو مشاهده