مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» قسمت سوم : زندگی آسان است نگران نباش

قسمت سوم : زندگی آسان است نگران نباش

نوشته : آنیس مارتن لوگان


ساعت سه و نیم بعد ازظهر خیلی زود رسید. از ترس اینکه بالا بیاورم، ناهار نخوردم. خودمو راضی کردم لای در ویلای ادوارد را باز کنم تا سگش را به داخل بفرستم؛ می خواستم بازگشتم به این خانه را به تأخیر بیندازم. به سمت مدرسه راه افتادم، درحالی که سیگار پشت سیگار دود می کردم و به خودم بد و بیراه می گفتم. چطور چنین فکری به ذهنم رسیده بود؟ آخرین خبر این بود که من نمی توانستم بچّه ها را تحمّل کنم. آن ها مرا می ترساندند و فلج می کردند و به یاد کلارا می انداختند.


ادوارد هیچ چیزی از من نخواسته بود و من هم به او بدهکار نبودم. پس چرا می خواستم به او کمک کنم؟ البتّه که او هنوز برایم مهم بود و همیشه نیز مهم می ماند. این مسئله غیرقابل انکار بود، اما نه به این قیمت که آرامش خودم را به خطر بیندازم! آیا ناگهان به سرنوشت آن پسرک، روابطش با پدرش، رنجش، مصیبتش که شاید چندان متفاوت از من نبود، چون او مادرش را از دست داده بود و من دخترم را. علاقه مند شده بودم؟ آخرین ته سیگارم را چند متر مانده به مدرسه دور انداختم. صحنۀ وحشتناکی بود: مادران خندان، کالسکۀ نوزادشان در دست، منتظر بچّه های بزرگترشان بودند.


برخی از آن ها از همان زمان که آنجا زندگی می کردم می شناختند، اما همان کنجکاوی آن روزها را دربارۀ من داشتند؛ مرا برانداز و سر در گوش هم پچ پچ می کردند. دلم می خواست به آن ها بگویم: «خانم ها، من برگشتم!» ناگهان زنگ مدرسه خورد و آن ها پراکنده شدند. سیلی از بچّه ها از کلاس ها بیرون زدند. می توانستم کلارا را ببینم که دوان دوان و خندان از مدرسه خارج می شد؛ تنها تفاوت او این بود که، مثل آن کودکان ایرلندی که به این طرف و آن طرف می دویدند و دنبال مادرهایشان می گشتند، روپوش مدرسه به تن نمی کرد. خاطرات او مرا از پا درمی آورد و حتّی می توانستم صدایش را نیز بشنوم: «مامان، مامان تو اینجایی!» او را می دیدم که باز شلخته است، موهایش به هم ریخته و لکّه های رنگ روی دست و گونه هایش نشسته و بوی عرق کودکانه اش در مشامم می پیچید و جیغ می زد...

«دایان، دایان، تو اینجایی!»

دکلان به شدّت به من خورد و مرا ناگهان از افکارم بیرون کشید.

«خانم معلم بهم گفت که تو امدی دنبالم. آخ جون!»

«کیف مدرسه ات رو بده به من؟»

«بابایی هیچ وقت کیفم رو از دستم نمی گیره.»

چرا از این حرف متعجّب نشدم؟

«من برات می آرمش.»

آن را از روی شانه اش پایین آورد و به سمت من گرفت. وقتی دستم را گرفت و از دور با دوستانش خداحافظی کرد، از حیاط مدرسه بیرون زدیم. به نظر می رسید خیلی خوشحال است. در راه ویلا، هیچ حرفی نمی زد. حتماً، منتظر بود من سرحرف را باز کنم. من مسئولیت او را برعهده گرفته بودم؛ او هیچ تقصیری نداشت. خودم، خودم را در چنین موقعیتی قرار داده بودم. باید مسئولیت کارم را برعهده می گرفتم و عواقبش، هرچه بود، چندان اهمیتی نداشت.

«خب، مدرسه چطور بود؟»

چهره اش از شادی می درخشید و با ذوق و شوق داستان روزی را که گذرانده بود تعریف می کرد. وقتی وارد خانه شدیم هم حرف هایش تمام نشده بود. لباسش را به گوشه ای پرت کرد مثل پدرش شلخته بود. و به سمت نشیمن دوید. همان طور که وراجی می کرد، سگش را نیز به بازی گرفته بود. توجّهی به این نداشت که چه مدّت است آنجا در آستانۀ در ایستاده ام. این گونه بود که من به ویلای ادوارد و خلوتش برگشتم. درکمتر از چند ثانیه، متوجّه دو تغییر اساسی شدم: خبری از زیر سیگارهای پر از ته سیگار و عکس مگان در ساحل نبود. با این حال، هنوز هم نمی شد حدس زد که در آنجا کودکی زندگی می کند: نه اسباب بازی ای دیده می شد و نه وسایل نقاشی. نیازی نبود کسی نظرم را تأئید کند، همه چیز کاملاً روشن بود: ادوارد اصلاً نمی دانست باید برای پسرش چه کند. برای هر دوشان دلم می سوخت. کاپشنم را درآوردم و آن را به جالباسی ورودی آویزان کردم. پشت پیشخان آشپزخانه رفتم؛ پیشخانی که بارها ادوارد را آنجا دیده بودم.

«دکلان، می خوای چیزی بخوری؟»

«هورا!»

با تردید کابینت ها را به دنبال خوراکی مناسبی گشتم و به این فکر کردم که شاید خیلی سریع با او حرف زده ام. زبانم چندان تعریفی نداشت. می توانستم برایش شکلات گرم همراه با بیسکویت آماده کنم. درحالی که با حرص و ولع خوراکی اش را می خورد به او نگاه می کردم. سعی می کردم جلو خودم را بگیرم تا تصاویری را که در ذهنم داشتم کنار هم قرار ندهم. دکلان روی چهار پایۀ پشت پیشخان آشپزخانۀ پدرش نشسته بود و کلارا روی چهار پایۀ پیشخان کافه. دلم را خوش می کردم که این بازی شباهت همین جا متوقّف خواهد شد. دکلان مادرش را از دست داده بود، اما کلارا هنوز مادرش را داشت؛ مادری که به بچّۀ دیگری که هیچ ارتباطی با او نداشت خوراکی می داد.

به او گفتم: «دوست داری بریم ساحل؟»

«با پت پستچی؟»

«البتّه. مشق هات رو نوشتی؟»

سگرمه هایش درهم رفت.

«خب، پس اول تکالیفت رو انجام بده، بعد می ریم ساحل.»

با تکان دادن سر قبول کرد. کیف مدرسه اش را برایش آوردم و کنارش پشت پیشخان نشستم. او در کلاسی بود که معادل کلاس های آمادگی ما در فرانسه می شد. باید خودم را خلاص می کردم. کلارا آنقدر فرصت نداشت که تکالیفش را انجام دهد. به دفترچۀ دکلان نگاهی انداختم: باید یک صفحه از کتابی را می خواند و من مجبور بودم با آن لهجه ام با او کار کنم. صفحه را بین او و خودم گذاشتم و او شروع کرد به خواندن. دقّت و تمرکزش مرا شگفت زده کرد؛ کلارا آنقدر منضبط نبود. وقتی تکالیفش تمام شد، طبیعتاً از او خواستم که قبل از بیرون رفتن لباسش را عوض کند. از چهار پایه پایین پرید و به من خیره شد.

«کمک می خوای؟»

«نه.»

«چیزی شده؟»

سرش را تکان داد و در راه پلّه ناپدید شد.

در ساحل، به همین اکتفا کردم که از دور مواظبش باشم. او با سگش بازی می کرد و من همچنان با خودم کلنجار می رفتم. چرا، بی آنکه حالم بد شود، توانسته بودم به این بچّه رسیدگی کنم؟ آیا به دنبال این بودم که با خدمت به دکلان، از اینکه ادوارد را بیش از یک سال پیش رها کرده و رفته بودم طلب بخشش کنم؟ شاید به این دلیل از پس این کار برآمده بودم که چند روز دیگر از آنجا می رفتم و او هیچ تأثیری در زندگی ام نمی گذاشت؟ بنابراین، می توانستم از او جدا شوم. نمی دانستم ادوارد کی برمی گردد. وقتی به خانه برگشتیم، از دکلان خواستم دوش بگیرد. بدون هیچ مخالفتی و بی آنکه چیزی بخواهد رفت طبقۀ بالا. یک ربعی منتظر ماندم و بعد هم من بالا رفتم. آن راهرو و آن حمام.. در زدم.

«خوبی؟»

«بابایی که هست من همۀ کارهام رو تنهایی انجام می دهم.»

او مرد کوچکی بود که باید گلیمش را خودش از آب بیرون می کشید و نمی توانست از هیچ کس انتظاری داشته باشد.

«اجازه می دی برم تو اتاقت؟»

«آره.»

وقتی وارد اتاق شدم، لبخند غمزده ای روی لب هایم نشست. ادوارد سعی کرده بود: آنجا مقداری اسباب بازی دیده می شد؛ چند ماشین، یک قطار، تعدادی لگو و چند تایی خرس عروسکی که روی تخت نامرتبش افتاده بود. اما دیوارها بی روح بود و هیچ تزئینی در اتاقش دیده نمی شد. لباس هایش نصفه و نیمه در کمدی با کشوهای نیمه باز مرتّب شده و بقیۀ لباس هایش هنوز توی چمدان بود. با این حال، وجود صندلی ای در گوشه ای از اتاق برایم معنای بسیاری داشت. دکلان، که پیژامه اش را پشت رو پوشیده و موهایش هنوز خیس بود، وارد اتاق شد.

به او گفتم: «تکون نخور.»

رفتم حولۀ حمامی آوردم. او وسط اتاق منتظرم ایستاده بود، درحالی که با لبخندی برلب داشت و شرم مختصری نیز در نگاهش بود. سرش را خشک کردم و پیژامه اش را درست تنش کردم. چشم های زیبایش می خواست پیامی به من بدهد که دلم نمی خواست بفهمم.

«حالا، خب شدی.»

کمرم را گرفت، صورتش را به شکمم چسباند و مرا با قدرت فشار داد. نفسم بند آمده بود، چشمم را به سقف دوختم و همان طور با دست های آویزان ایستادم. ناگهان مرا رها کرد و خندان سروقت ماشین هایش رفت، درحالی که برای آن قصه تعریف می کرد و کاملاً سرحال بود.

«پنج دقیقه تنهات می ذارم. می رم بیرون سیگار بکشم.»

بی آنکه نگرانم باشد، پاسخ داد: «مثل بابایی.»

با سرعت از پلّه ها پایین آمدم، پاکت سیگار را برداشتم و رفتم روی تراس. سیگارم را که آتش زدم، شمارۀ اولیویه را گرفتم.

به محض اینکه گوشی را برداشت، گفتم: «خیلی خوشحالم که صدات رو می شنوم.»

«من هم همینطور. خوبی؟ صدات یه جوریه.»

«نه، نه چیزی نیست. مطمئن باش مشکلی نیست.»

سودی نداشت برایش توضیح بدهم چه کرده ام و او را نگران کنم.

«از خودت بگو، از کافه، از پاریس، از فلیکس.»


آرایشی بهداشتی
فرم ارسال نظر





  ساخت وبلاگ تبلیغاتی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


رپورتاژ آگهی دائمی در بلاگسازان با 3 لینک فالو رپورتاژ آگهی دائمی در بلاگسازان با 3 لینک فالو مشاهده